سفارش تبلیغ
صبا ویژن

امام صادق (ع ) فرمود: فرشته اى در حین عبور، دید مردى کنار در منزل کسى ایستاده است ، به او گفت : ((اى بنده خدا براى چه اینجا ایستاده اى ؟ آیا حاجتى به صاحب منزل دارى ؟ و یا صاحب منزل از خویشان توست ؟!)).
او در جواب گفت : ((صاحب منزل نه از خویشان من است و نه حاجتى به او دارم ، فقط برادر دینى من است ، و من براى انجام وظیفه پیوند اسلامى ، براى خدا آمده ام از او احوالى بپرسم و بر او سلام کنم )).
فرشته به او گفت : من از طرف خدا به سوى تو فرستاده شده ام ، خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرماید: تو به دیدار من آمده اى و تعهد و پیوند با مرا فراهم نمودى ، بهشت را براى تو واجب نمودم ، و تو را از خشم خویش ‍ بخشیدم و از آتش دوزخ پناه دادم .
آرى کسانى که به زیارت و دیدار همکیشان خود مى روند، اینها در حقیقت به زیارت خدا مى روند، و مشمول عالى ترین درجه عفو و لطف خدا هستند.

نام کتاب : داستان دوستان ج 1
تالیف : محمد محمدى اشتهاردى






تاریخ : یکشنبه 92/11/6 | 6:55 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

...در  بحار در احوال حضرت امام حسن علیه السلام نقل مى کند که روزى ایشان از راهى سواره مى گذشتند، مردى شامى با آنجناب مصادف گردید شروع به لعنت و ناسزا گفتن نسبت به حضرت نمود ایشان هیچ نگفتند تا اینکه شامى هر چه خواست گفت آنگاه پیش رفته با تبسم به او فرمود گمان مى کنم اشتباه کرده اى .
اگر اجازه دهى ترا راضى مى کنم ، چنانچه چیزى بخواهى به تو خواهم داد، اگر راه را گم کرده اى من نشانت دهم ، اگر احتیاج ببار بردارى من اسباب و بار ترا بوسیله اى به منزل مى رسانم ، اگر گرسنه اى ترا سیر کنم ، اگر احتیاج به لباس دارى ترا مى پوشانم ، اگر فقیرى بى نیازت کنم ، اگر فرارى هستى ترا پناه مى دهم ، هر آینه حاجتى داشته باشى برمى آورم چنانچه اسباب و همسفران خود را به خانه ما بیاورى برایت بهتر است زیرا ما مهمانخانه اى وسیع و وسائل پذیرائى از هر جهت در اختیار داریم .
مرد شامى از شنیدن این سخنان در گریه شده گفت ((اشهد انک خلیفة الله فى ارضه )) گواهى مى دهم که تو خلیفه خدا در روى زمینى ، تو و پدرت ناپسندترین مردم در نزد من بودید، اینک محبوبترین خلق در نظرم شدید، آنچه به همراه خویش در مسافرت آورده بود به خانه آن حضرت منتقل کرد، میهمان ایشان شد تا موقعیکه از آن جا خارج گردید و اعتقاد به ولایت حضرت پیدا کرد.

داستانها و پندها جلد دوم گردآورى : مصطفى زمانى وجدانى به نقل از:بحار






تاریخ : سه شنبه 92/11/1 | 6:12 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

روزى امیرالمؤ منین علیه السلام داخل مسجد شد به شخصى فرمود: استر مرا بگیر نگهدار تا من برگردم همینکه آن جناب وارد مسجد شد مرد لجام استر را برداشته و رفت .
 على علیه السلام پس از پایان دادن کار خود بیرون آمد دو درهم در دست داشت ، مى خواست به آن مرد بدهد، دید استر ایستاده و لجام بر سر او نیست ، دو درهم را به غلام خود داد تا از بازار لجامى خریدارى کند.
 غلام در بازار همان شخص را دید که لجام را به دو درهم فروخته بود. آنرا خرید و خدمت حضرت آورد.
على (ع ) فرمود: بنده بواسطه عجله و ترک صبر، روزى خود را حرام مى کند و بیشتر از آنچه مقدر شده به او نخواهد رسید.
داستانها و پندها جلد دوم گردآورى : مصطفى زمانى وجدانى به نقل از: زهرالربیع






تاریخ : سه شنبه 92/11/1 | 4:52 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

«مردی گرد کعبه طواف می کرد و می گفت:

«اللّهم اَصْلِحْ اِخْوانی؛ الهی! تو برادران مرا نیک گردان و آنان را اصلاح فرما.»

به او گفتند: حال که به این مکان شریف رسیده ای، چرا خود را دعا نمی کنی؟

گفت: مرا یارانی است. اگر ایشان را در صلاح یابم، من به صلاح ایشان اصلاح شوم و اگر به فسادشان یابم، من به فساد ایشان مفسد شوم».

به نقل از پایگاه اطلاع رسانی حوزه






تاریخ : سه شنبه 92/11/1 | 2:7 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.

عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.

سپس به او گفتند: " باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه".

پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از اول دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت: زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

داستانهای کوتاه،جالب و پندآمیز

محمدعلی باباپور






تاریخ : دوشنبه 92/10/30 | 7:47 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند.

او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد.

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.

رهگذری او را دید و پرسید برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی.

مرد پاسخ داد:

"این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم: "






تاریخ : دوشنبه 92/10/30 | 7:32 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

«در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله ، مردی از اصحاب آن حضرت سخت تهی دست شده بود.

کار به جایی رسید که به ناچار، همسرش به او گفت: برو به حضور پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و جریان را بگو تا ایشان کمکی کند.

آن مرد چنین کرد و جریان را عرض کرد.

پیامبر به او فرمود: کسی که از ما تقاضا کند، به او می بخشیم، ولی اگر خصلت بی نیازی را پیشه خود سازد، خداوند او را بی نیاز می کند.

آن مرد، از سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله جان گرفت و با همتی قهرمانانه و توکل به خدا، کمر همت بست و به وضع زندگی اش سر و سامان داد».

به نقل از پایگاه اطلاع رسانی حوزه






تاریخ : دوشنبه 92/10/30 | 6:47 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

مردى عابد همیشه با خدا راز و نیاز مى‏ کرد و فریاد اللّه ‏اللّه داشت. روزى شیطان بر او ظاهر شد و وى را وسوسه کرد و به او گفت: اى مرد این همه که تو گفتى اللّه اللّه، آخر یک مرتبه شد که لبیک بشنوى؟ اگر در خانه هر کس رفته بودى و این اندازه ناله کرده بودى لااقل یک مرتبه جوابت را داده بود. 

این مرد دید ظاهرا حرفى است منطقى. از این رو در او مؤثر افتاد و از آن به بعد دهانش بسته شد و دیگر اللّه ‏اللّه نگفت. 

در عالم رویا هاتفى به او گفت: چرا مناجات خودت را ترک کردى؟ پاسخ داد: من مى‏ بینم این همه مناجات که مى‏ کنم و این همه درد و سوزى که دارم یک مرتبه نشد در جواب من لبیک گفته شود. هاتف گفت: ولى من از طرف خدا مأمورم که جواب تو را بدهم و آن اینکه همان درد و سوز عشق و شوقى که ما در دل تو قرار دادیم این خودش لبیک ماست و عشق و ترس تو نشانه لطف ماست و هر یارب گفتن تو یک لبیک به همراه دارد. 

میعاد نور ؛ ص102 به نقل از: مثنوى معنوى، دفتر سوم، ص 13

 






تاریخ : شنبه 92/10/28 | 1:55 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

روزی پیامبر اکرم (ص) بسیار ناراحت بود بطوری که رنگ چهره اش تغییر کرده بود. در این وقت عربی آمد و خواست نزد حضرت رفته و مطلبی بگوید. اصحاب به او گفتند: امروز حضرت ناراحت است و صلاح نیست مزاحم او بشوی! مرد عرب گفت: به خدا قسم نزد او می روم و او را می خندانم ( و از ناراحتی بیرون می آورم). پس مرد عرب نزد حضرت رفت و گفت: ای رسولخدا ما شنیده ایم که دجال وقتی ظهور می کند مقداری آبگوشت ( یا آش) برای مردم می آورد و مردم در حال قحطی هستند و عده ای از گرسنگی می میرند، آیا اگر من او را دیدم از آن غذا نخورم تا هلاک شوم یا اینکه از آن غذا بخورم و چون سیر شدم به خدا ایمان بیاورم و از او بیزاری بجویم؟ حضرت بقدری خندید که دندانهایش پیدا شد، و فرمود: خدا تو و مؤمنین را از او بی نیاز می کند.

برگرفته از نرم افزار هدایت در حکایت به نقل از شنیدنی های تاریخ






تاریخ : سه شنبه 92/10/17 | 4:35 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

حضرت صادق (ع) در سفری بین راه، کسی را دیدند که در کنار جاده، زیر سایه درختی به یک وضعی خودش را انداخته که معلوم است، ناراحت می باشد و حالش غیر عادی است (حضرت) به فردی که همراهش بود فرمود: برویم ببینیم این مرد چه گرفتاری دارد. وقتی نزدیک او رفتند، از وضع لباس مخصوص او فهمیدند که مسلمان نیست و صدایش هم در نمی آمد، پس از بررسی، فهمیدند این مرد تشنه و گرسنه و در این بیابان تنها مانده است. حضرت دستور فرمودند تا آب و نانش دهند شخصی که همراه امام بود گفت «این مرد کافر است، مگر ما می توانیم به کافران هم محبّت کنیم؟» حضرت فرمودند: «آری، این محبّت، ضربه ای به جایی نمی زند و دشمنی با مسلمانان نیست.

(برگرفته از نرم افزار هدایت در حکایت) 






تاریخ : جمعه 92/9/29 | 9:45 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.