مردى خدمت حضرت رسول صلى اللَّه علیه و آله آمد و عرض کرد یا رسول اللَّه اگر جنازه حاضر باشد و عالمى هم مجلس داشته باشد کدام یک از آنها در نزد شما محبوب است تا من آن را انجام دهم؟ رسول اکرم فرمود: اگر کسى جنازه را حمل کند و دفن نماید حضور در مجلس علم بهتر و أفضل است.
اگر در مجلس عالمى حضور پیدا کنى بهتر است از اینکه هزارجنازه را تشییع کنى و هزار مریض را عیادت نمائى و هزار شب را نماز بخوانى و هزار روز را روزه بدارى و هزار درهم را صدقه بدهى و هزار حج مستحبى انجام دهى هزار بار مستحبى در راه خداوند جنگ کنى و مال و جانت را فدا کنى هیچ یک از اینها ثواب حضور در مجلس علم را ندارد.
زیرا با علم و دانش مى توان خدا را بدرستى عبادت کرد و صفات کمال و جمال او را شناخت و از او اطاعت نمود بوسیله علم خیر دنیا و آخرت را بدست آورد و از شرها و بدیها دورى کرد. و اگر علم نباشد جهل انسان را به هر طرف مى کشاند.
مشکاة الأنوار / ترجمه عطاردى ص126
مردى به خدمت رسول خدا صلى الله علیه و آله آمد و گفت: «همسرى دارم که چون به خانه درمى آیم به استقبالم مى شتابد و چون بیرون مى آیم مرا بدرقه مى کند و چون مرا غصه دار مى بیند مى پرسد که چه غصه اى دارى؟ اگر به خاطر روزیت غصه مى خورى که دیگرى (خدا) آن را براى تو به عهده گرفته است و اگر در ارتباط با امور آخرتت غصه مى خورى خداوند بر غصه ات بیفزاید رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند کارگزارانى دارد و این از کارگزاران خداست و نیمى از اجر شهید از آن اوست.»
ترجمه جامع أحادیث الشیعة ؛ ج25 ص141
رسول خدا (ص) و رسیدگى به مشکلات مردم
پیامبر اکرم- صلّى اللَّه علیه و آله- در راهى مىرفت، زن مسلمانى به حضور حضرت آمد و گفت: یا رسول اللَّه! من همسر شخصى هستم که مانند زن مىباشد و حقوق شوهرى را ادا نمىکند.
حضرت فرمود: شوهرت را صدا کن تا اینجا بیاید. زن، شوهرش را صدا کرد و شوهرش آمد.
پیامبر به زن فرمود: «آیا او را دوست دارى؟» زن گفت: بلى.
رسول خدا- صلّى اللَّه علیه و آله- براى آن دو دعا کرد و پیشانى زن را بر پیشانى مرد چسباند و دعا کرد و فرمود: «بار پروردگار! میان این دو الفت بینداز و آنها را به همدیگر دوست گردان».
سپس زن گفت: هیچ یک از کسانى که از قبل مىشناختم و یا از آن پس دیدم، و حتّى پدرم در نظر من محبوبتر از شوهرم نبودند.
پیامبر فرمود: «گواهى بده که من فرستاده خدا هستم».
جلوه هاى اعجاز معصومین علیهم السلام ؛ ص36
علّامه (طباطبایی): داستانى عجیب در تبریز در زمان طفولیّت ما صورت گرفت:
درویشى بود در تبریز که پیوسته با تبرزین حرکت مىکرد؛ مرد لاغر اندام گندمگون و چهره جذّابى داشت؛ بنام بیدار علىّ؛ و عیالى داشت و از او یک پسر آورده بود که اسم او را نیز بیدار علىّ گذارده بود.
این درویش پیوسته در مجالس و محافل روضه و خطابه حاضر مىشد و دم در رو به مردم مىایستاد و طبرزین خود را بلند نموده و مىگفت: بیدار علىّ باش؛ و من خودم کرارا و مرارا در مجالس او را دیده بودم.
یک شب چون پاسى از شب گذشته بود یکى از دوستان بیدار علىّ به منزل وى براى دیدار او آمد بیدارعلىّ در منزل نبود؛ زن از میهمان پذیرائى کرد و تا موقع خواب، بیدارعلىّ نیامد.
بنا شد آن میهمان در آن شب در منزل بماند؛ تا بالاخره بیدارعلىّ خواهد آمد.
در همان اطاقى که این میهمان بود در گوشه اطاق پسر بیدارعلىّ که او نیز بیدارعلىّ و طفل بود در رختخواب خود خوابیده بود؛ لذا زن طفل را از آنجا برنداشت که با خود به اطاق دیگر ببرد؛ میهمان در همان اطاق در فراش خود خوابید؛ و زن در اطاق دیگر خوابید؛ و اتّفاقا در را از روى میهمان قفل کرد؛ اتّفاقا آن شب بیدارعلىّ هم بمنزل نیامد.
میهمان در نیمهشب از خواب برخاست؛ و خود را بشدّت محصور در بول دید؛ از جاى خود حرکت کرد که بیاید بیرون و ادرار کند؛ دید در بسته است؛ هر چه در را از پشت کوفت خبرى نشد؛ و هر چه داد و فریاد کرد خبرى نشد؛ و از طرفى خود را بشدّت محصور مىبیند؛ بیچاره شد.
با خود گفت: این پسر را در جاى خود مىخوابانم؛ و خودم در رختخواب او مىخوابم و ادرار مىکنم، که تا چون صبح شود بگویند: این ادرار طفل بوده است.
آمد و طفل را برداشت و در جاى خودش گذاشت؛ و به مجرّد آنکه طفل را گذاشت طفل تغوّط کرد؛ و رختخواب او را بکلّى آلوده نمود.
میهمان در رختخواب طفل خوابید؛ و شب را تا بصبح نیارامید؛ از خجالت آنکه فردا که شود و رختخواب مرا آلوده ببینند؛ بمن چه خواهند گفت؟ و چه آبروئى براى من باقى خواهد ماند؟ و من با چه زبانى شرح این عمل خطا و خیانت بار خود را که منجرّ به خطاى بزرگتر شد بازگو کنم؟
صبح که زن در اطاق را گشود تا میهمان براى قضاء حاجت و وضو بیرون آید؛ میهمان سر خود را پائین انداخته و یکسره از منزل خارج شد؛ بدون هیچگونه خداحافظى.
و پیوسته در شهر تبریز مواظب بود که به بیدارعلىّ برخورد نکند؛ و رویاروى او واقع نشود. و بنابراین هر وقت در کوچه و بازار از دور بیدارعلىّ را مىدید؛ به گوشهاى مىخزید؛ و یا در کوچهاى و دکّانى پنهان مىشد؛ تا درویش بیدارعلىّ او را نبیند.
اتّفاقا. روزى در بازار مواجه با بیدارعلىّ شد؛ و همینکه خواست مختفى شود بیدارعلىّ گفت: گدا گدا من حرفى دارم: (گدا باصطلاح ترکهاى آذربایجانى به افراد پست و در مقام ذلّت و فرومایگى مىگویند) در آن شب که در رختخوابت تغوّط کردى، چرا مثل بچهها تغوّط کردى؟
میهمان شرمنده گفت: سوگند به خدا که من تغوّط نکردم؛ و شرح داستان خیانت خود را مفصّلا گفت.
تلمیذ: این حکایت بسیار آموزنده است و شاید مىخواهد بفهماند که هرکس بخواهد گناه خود را بگردن دیگرى بیندازد؛ خداوند او را مبتلا به شرمندگى بیشترى مىکند.
چون همانطورکه آبرو نزد انسان قیمت دارد؛ آبروى دیگران نیز محترم و ذىقیمت است؛ و هیچکس نباید آبروى انسان دیگرى را فداى آبروى خود کند؛ و الغاء گناه از گردن خود و القاء آن بگردن دیگرى در عالم تکوین و واقع و متن حقیقت عملى مذموم و غلط است؛ گرچه نسبت بطفل بوده باشد.
و انسان باید همیشه متوجّه باشد که نظام تکوین بیدار است و عمل خطاى انسان را بدون واکنش و عکس العمل نخواهد گذاشت؛ إِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصادِ: حقا خداوند در کمینگاه است.
عمل این میهمان یک دروغ فعلى بود؛ و همانطورکه دروغ قولى غلط است دروغ فعلى هم غلط است.
مهر تابان ( طبع قدیم ) ؛ ص231تا233
روزى قنبر خدمتگزار على علیه السلام به مجلس یکى از مردان متکبّر و تجاوزکار وارد شد. در محضرش جمعى نشسته بودند، از جمله مرد کوته فکر و کم تشخیص که خود را از شیعیان ثابت قدم على علیه السلام می دانست.
هنگامى که قنبر وارد مجلس شد او براى احترام قنبر و به پاس مقام شامخ على علیه السلام از جا برخاست و مقدم او را گرامى شمرد. مرد متکبّر از این کار خشمگین شد وگفت: آیا در محضر من براى ورود یک فرد خدمتگزار برمى خیزى؟
آن مرد به جاى آنکه سکوت کند و بر جاى خود بنشیند و به خشم تجاوزکار متکبّر پایان دهد جوابى داد که خشم او را تشدید کرد. گفت: چرا به احترام قنبر برنخیزم؟ او به قدرى بزرگوار و شریف است که فرشتگان بالهاى خود را براى وى مىگسترانند و قنبر روى بال ملائکه راه مى رود.
این اظهار دوستى نابجا و بى مورد، چنان مرد متکبّر را خشمناک کرد که از جاى خود برخاست و به قنبر ناسزا گفت. به علاوه وى را تهدید کرد که این ماجرا باید پنهان بماند و کسى از کتک زدن و دشنام دادن من باخبر نشود.
طولى نکشید آن شیعه وقت نشناس و کوته فکر بر اثر مارگزیدگى بسترى شد.
على علیه السلام به عیادتش رفت و از فرصت استفاده کرد و فرمود: اگر مى خواهى خداوند تو را عافیت دهد باید متعهّد شوى که از این پس در مورد ما و دوستان ما اظهار علاقه و محبّت بى مورد نکنى و در محضر دشمنان موجبات زحمت و آزار ما و یاران ما را فراهم نیاورى.
انوار هدایت، مجموعه مباحث اخلاقى ؛ ص524
...مردى بود که براى اینکه خودش را گم نکند، کدوئى را سوراخ کرده و به گردنش آویزان نموده بود، و در حضَر و سفر و در خواب و بیدارى آن کدو به گردنش آویخته بود؛ و پیوسته شادان بود که: من تا به حال با این علامت بزرگ نه خودم را گم کردهام و نه از این به بعد تا آخر عمر خودم را گم خواهم نمود.
شبى که با رفیق طریقش در سفر با هم خوابیده بودند، در میان شب تاریک رفیقش برخاست و آهسته کدو را از گردن وى باز کرد و به گردن خود بست و گرفت خوابید.
صبحگاه که این صاحب کدو از خواب برخاست، دید کدویش در گردنش نیست؛ فلهذا باید خود را گم کند. و آنگاه ملاحظه کرد که این کدو به گردن رفیقش که در خواب است بسته است و گفت: پس حتماً من این رفیقِ در خواب هستم، زیرا که علامت من در گردن اوست.
مدّتى در تحیّر بود که بارالها! بار خداوندا! چه شده است که من عوض
شدهام؟! از طرفى من منم، پس کو کدوى گردنم؟ و از طرفى کدو علامت لا ینفکّ من بود، پس حتماً این مرد خوابِ کدو به گردن بسته، خود من هستم. و با خود این زمزمه را در زیر زبان داشت
: اگر تو منى پس من کِیَم؟! اگر من منم پس کو کدوى گردنم؟!
روح مجرد، ص: 165