سفارش تبلیغ
صبا

http://www.salavaat.com/pics/30.jpg

رسول خدا(صلی الله علیه وآله) فرمودند :

دو بنده که دوست یکدیگر باشند

و برای خدا با هم مصافحه نمایند و بر من صلوات فرستند ،

پیش از آنکه از هم جدا شوند ،

خدا گناهان هر دو را می آمرزد.

منبع : فضایل صلوات ص 112

 






تاریخ : پنج شنبه 93/11/2 | 10:35 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()


دروغ گفتن

... از جمله گناهان کبیره، بلکه قبیح ترین گناهان و خبیث ترین آنها است.
صفتى است که:
 آدمى را در دیده ها خوار، و در نظرها بى وقع و بى اعتبار مى سازد.
و سرمایه خجالت و انفعال، و باعث دل شکستگى و ملال.
سبب و اساس ریختن آبرو در نزد خلق خدا، و باعث سیاه روئى دنیا و عقبى است.
و آیات در مذمت این صفت بسیار، و اخباردر نکوهش آن بى شمار است.

خداوند کریم مى فرماید:

«انما یفترى الکذب الذین لا یؤمنون »

یعنى: «این است وجز این نیست که:

به دروغ، افترا مى بندند کسانى که ایمان به خدا ندارند» . (1)

حضرت پیغمبر - صلى الله علیه و آله - فرمود که:
«هرگاه مؤمنى بدون عذر شرعى،دروغ بگوید، هفتاد هزار فرشته بر او لعنت مى کنند.
و از دل او تعفن و گندى بلندمى شود و مى رود تا به عرش مى رسد.
و خداى - تعالى - به سبب آن دروغ، گناه هفتاد زنا بر او مى نویسد،
 که آسان ترین آنها زنائى باشد که با مادر خود کرده باشد» . (2)

و از آن سرور پرسیدند که: «مؤمن، جبان است؟
 فرمودند: بلى.عرض کردند: بخیل است؟
فرمود: بلى.عرض شد که:

دروغگو است؟

فرمود: نه » . (3)

و فرمود که:

«دروغ، روزى آدمى را کم مى کند» . (4)

و نیز از آن بزرگوار مروى است که:
«واى بر آن کسى که سخن گوید به دروغ،

تاحاضران را بخنداند.

واى بر او واى بر او واى بر او» . (5)

و فرمود:

«گویا مردى به نزد من آمد

و گفت: برخیز.

برخاستم با او روانه شدم تارسیدم به دو نفر،

یکى نشسته بود و دیگرى ایستاده،

در دست او قلابى از آهن بود

آن را فرو مى برد به یک طرف سر او و مى کشید تا به شانه او مى رسید،

بعد از آن بیرون مى آورد به طرفى دیگر فرو مى برد.
من گفتم این چه عمل است؟
 گفت:

این مرد نشسته مردى است دروغگو،

که به این نحو در قبر، عذاب مى شود تا روز قیامت » . (6)

و فرمود: «شما را خبر دهم به بزرگترین گناهان کبیره،

و آن شرک به خدا، و عقوق والدین، و کذب است » . (7)

و حضرت امیر المؤمنین - علیه السلام - فرمود که:
«بنده اى مزه ایمان را نمى یابد تادروغ را ترک کند،

خواه دروغ از روى شوخى و هزل باشد یا از جد» . (8)

و حضرت امام محمد باقر - علیه السلام - فرمود که:
«خداى - تعالى - از براى بدى،قفلها قرار داده است،

کلید این قفلها شراب است، و دروغ بدتر است از شراب » . (9)

و فرمود که:

«دروغ، خراب کننده بناى ایمان است » . (10)

و از حضرت امام حسن عسکرى - علیه السلام - مروى است که:
«جمیع اعمال خبیثه در خانه اى است و کلید آن خانه دروغ است » . (11)

و مخفى نماند که:
بدترین انواع دروغ،

دروغ بر خدا و رسول و ائمه - علیهم السلام - است،
یعنى: کسى مساله اى گوید که:

مطابق با واقع نباشد، یا حدیثى دروغ نقل کند و امثال اینها.

و همین قدر در مذمت دروغ بر ایشان کافى است که:

«روزه را باطل مى کند» . (12)
و باعث وجوب قضا و کفاره مى شود

بنابر اقوى، همچنان که در کتب فقهیه مسطوراست.

پاورقی ها:

1. نحل، (سوره 16)، آیه 105.

2. جامع السعادات، ج 2، ص 322.

3. بحار الانوار، ج 72، ص 262، ح 40.

4. کنز العمال، ج 3، ص 623، خ 8220

5. بحار الانوار، ج 72، ص 235، در بیان ح 2.و کنز العمال، ج 3، ص 621، خ 8215.

6. محجة البیضاء، ج 5، ص 241.و احیاء العلوم، ج 3، ص 117.

7. محجة البیضاء، ج 5، ص 242.و احیاء العلوم، ج 3، ص 118.

8. کافى، ج 2، ص 340، ح 11.

9. کافى، ج 2، ص 338، ح 3.

10. کافى، ج 2، ص 339، ح 4.

11. بحار الانوار، ج 72، ص 263، ذیل ح 46.

12. کافى، ج 2، ص 340، ح 9.

معراج السعاده







تاریخ : دوشنبه 93/10/22 | 2:31 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

 


گرچه غیبت از گناهان کبیره به شمار مى‏ آید

و در قرآن کریم و روایات به شدت از آن نهى شده است

اما مواردى هست که از این کلّیت استثناء شده

و غیبت در آن گونه موارد حرام نیست

و چون غیبت از گناهان کبیره

و رفتاری بسیار زشت و نابهنجار محسوب مى ‏شود

باید موارد استثناء از اهمیت ویژه‏ اى برخوردار باشد

تا به لحاظ اهمیت بتواند 

در برابر مفسده غیبت مقابله کند و آن را تحت الشعاع قرار دهد.

 


از امام کاظم (علیه السلام) روایتى نقل شده است که حدود غیبت را روشن مى‏ فرماید:

«مَن ذَکرَ رَجُلا مِن خَلفِهِ بما هُو فِیه مِمّا عُرفه الناس لَم یَغتَبه و مَن ذَکره مِن خَلفِهِ بما هو فیه مِما لا یَعرفهُ الناس اَغتابهِ، و مَن ذَکره بِما لَیس فیه فَقد بُهته» (جامع السعادات، ج 2، ص 304.)

کسى که دیگرى را در غیابش به عیبى که مردم از آن باخبرند یاد کند،

غیبت او را نکرده است

و کسى که دیگرى را در غیابش به عیبى یاد کند که مردم از آن بى‏ خبرند،

غیبت او را کرده است

و کسى که او را به عیبى که در او نیست یاد کند

به او بهتان زده است.

موارد جواز غیبت

ادامه مطلب...




تاریخ : دوشنبه 93/10/22 | 6:51 صبح | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

 


غیبت آن است که،

چیزی درباره کسی گفته شود که،

اگر به گوش وی برسد،

خوشش نیاید،

خواه آن گفته راجع به نقص و کاستی در بدن

یا دراخلاق (خلق خوی)

یا در گفتارها

و یا در رفتارهای مربوط به دین

یا دنیای او باشد،

بلکه حتی اگر مربوط به کاستی‌هایی درلباس یا خانه یا مرکب وی باشد.

غیبت





گناهان زبان بر دوگونه‌اند:

نخست

گناهانی که بیشتر تباهی و پریشانی اخلاقی برای خود گناه‌کار دارند؛

اگرچه به لحاظ اجتماعی نیز تباهی آورند،

اما تباهی و پریشانی اخلاقی آنها بیشتر است؛

مانند سخنانِ گزاف‌آلود و اغراق‌ آمیز و سخنانی که برای خودنمایی و ریاکاری بر زبان جاری می‌شود.

دوم

گناهانی که افزون بر تباهی اخلاقی، که برای شخص گناه‌کار دارند،

مفاسد مهم و پریشانی‌های مهیب اجتماعی نیز دارند و رواج و رونق بازار آنها جامعه را به زیان‌هایی جبران ‌ناپذیر گرفتار می‌کند؛

مانند دروغ، سخن‌چینی، تملّق و چرب‌زبانی و فتنه‌انگیزی.

بدگویی پشت سر دیگران نیز از این نوع است که در زبان دین و ادبیات شریعت، «غیبت» نامیده شده است.


ادامه مطلب...




تاریخ : دوشنبه 93/10/22 | 6:24 صبح | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()


امام سجاد علیه السلام فرمود:

تعجّب دارم از کسی که نسبت به تشخیص خوب و بد خوراکش اهتمام می ورزد

که مبادا ضرری به او برسد،

چگونه نسبت به گناهان

و دیگر کارهایش اهمیّت نمی دهد

و نسبت به مفاسد دنیایی، آخرتی، روحی، فکری، اخلاقی و... بی تفاوت است.

(أعیان الشّیعه: ج 1، ص 645)






تاریخ : چهارشنبه 93/8/28 | 12:29 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

امام سجاد علیه السلام فرمود:

کسی که مشتاق بهشت باشد؛

در انجام کارهای نیک، سرعت و عجله می نماید

و شهوات را زیر پا می گذارد

و هرکس از آتش قیامت هراسناک باشد

به درگاه خداوند توبه می کند

و از گناهان و کارهای زشت دوری می جوید.

(تحف العقول: ص 203)






تاریخ : چهارشنبه 93/8/28 | 12:17 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

موسی بن عبدالعزیز نقل نمود:
 در بغداد یوحنای نصرانی مرا دید و گفت:


 تو را به حق دین و پیغمبرت قسم می دهم
 که این شخصی که در کربلا است و مردم او را زیارت میکنند کیست؟


گفتم: پسر علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) است
 و دخترزاده‌ی رسول آخر زمان محمّد (ص) میباشد
و اسمش حضرت سیدالشهداء (ع) است.


 چطور شده که این سؤال را از من میکنی؟
 گفت: قضیه‌ی عجیبی دارم. گفتم: بگو


 گفت: خادم هارون الرشید نصف شبی بود آمد، درب خانه
و مرا با عجله برد، تا به خانه‌ی موسی بن عیسی هاشمی.


گفت: امر خلیفه است که این مرد را که قوم و خویش من است علاج کنی.
 وقتی که نشستم و معاینه کردم دیدم بیخود است و فایده ندارد.
 پرسیدم چه مرضی دارد و و چطور شد که این طور گردید؟


دیدم طشتی حاضر کردند و هر آنچه درون شکمش بود در طشت خالی گردیده.
 گفتم چه واقع شده؟


 گفتند: ساعتی پیش از این نشسته بود و با خانواده‌ی خود صحبت می کرد
 و الحال به این حال افتاده.


 سبب را پرسیدم گفتند:

ادامه مطلب...




تاریخ : پنج شنبه 93/7/24 | 4:11 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

امام سجاد علیه السلام ... فرمود:....
و حق حج این است که

بدانى حج وارد شدن بر پروردگار

و گریختن از گناهانت به سوى خدایت است
 و در حج توبه ات پذیرفته است .
و با به جاى آوردن حج

یکى از واجباتى را که خداوند بر تو واجب ساخته است ادا نموده اى .

نام کتاب : جهاد با نفس    نام مؤ لف : شیخ حر عاملى قدس سره مترجم : على افراسیابى.






تاریخ : سه شنبه 93/7/8 | 4:35 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

شخصى به نام عبدالرحمان مى‏ گوید:
روزى معاذ بن جبل در حالى که بشدّت مى‏ گریست خدمت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آمد.
 و به آن حضرت سلام کرد.
پس از آنکه پیامبر صلى الله علیه و آله جواب سلام او را داد به او فرمود:
- اى معاذ- چه چیزى تو را به گریه واداشته است؟
معاذ در جواب گفت:
- یا رسول اللَّه- در بیرون درب پسر جوانى که صورت زیبا و چهره ‏اى خوشرنگ دارد ایستاده است.
 و مانند زن جوان مرده ‏اى بشدّت مى‏ گرید و ناله سر مى ‏دهد.
و تقاضاى آمدن به محضر شما را دارد.
سپس پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به معاذ فرمود:
 این جوان را به نزد من بیاور.
پس از دستور پیامبر صلى الله علیه و آله معاذ آن جوان را به نزد ایشان آورد.
پس از آنکه آن جوان بر پیامبر صلى الله علیه و آله وارد شد به آن حضرت صلى الله علیه و آله سلام گفت.
و پیامبر صلى الله علیه و آله جواب سلام او را داد.
سپس پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود:
- اى جوان- چه چیزى تو را به گریه واداشته است؟
آن جوان گفت: چگونه گریه نکنم.

در حالى که گناهان بسیارى مرتکب شده ‏ام.
که اگر خداى عزّ و جلّ بخواهد مرا بخاطر بعضى از آنها مجازات کند مسلّماً جاى من در آتش جهنّم خواهد بود.
و گمان مى‏ کنم که خدا مرا بخاطر گناهانى که کرده ‏ام مجازات خواهد نمود.
و هیچگاه مرا نخواهد بخشید.
در این هنگام پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به او فرمود:
آیا به خدا شرک ورزیده ‏اى؟
آن جوان گفت:
پناه بر خدا مى ‏برم اگر به او شرک ورزیده باشم.
آنگاه پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود:
 آیا مرتکب قتل نفس محترمه‏ اى شده‏ اى؟
آن جوان گفت: خیر.
سپس پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود:
خداوند عزّ و جلّ گناهان تو را خواهد آمرزید اگر چه به اندازه رشته‏ کوه هاى بلند باشد.
آنگاه آن جوان به پیامبر صلى الله علیه و آله گفت:
 گناهان من از کوه هاى به هم پیوسته نیز بیشتر است.
سپس پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود:
خداوند متعال گناهان تو را مى‏ بخشد

اگر چه به اندازه زمینه اى هفت گانه و دریاها و شنزارها و درخت ها و تعداد مخلوقات باشد.
سپس آن جوان به پیامبر صلى الله علیه و آله گفت:
 گناهان من بیشتر از زمین هاى هفتگانه و دریاها و شنزارها و درختان و تعداد مخلوقات مى‏ باشد.
آنگاه پیامبر صلى الله علیه و آله به آن جوان فرمود:

خداوند متعال گناهان تو را مى‏ بخشد.
حتى اگر به اندازه آسمان هاى هفتگانه و ستاره‏ هاى آنها و به قدر عرش و کرسى باشد.
سپس آن جوان به پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
 گناهان من از اینها بیشتر مى‏ باشد.
در این هنگام پیامبر صلى الله علیه و آله نگاه تند و غضبناکى به آن جوان افکنده.
 سپس به او فرمود:
واى بر تو- اى جوان- آیا گناهان تو بیشتر است یا رحمت الهى؟
در این هنگام آن جوان سر خود را به زیر افکنده و گفت:
 منزّه است خداى من.
زیرا هیچ چیزى با عظمت‏ تر از خداى عزّ و جلّ نیست.
و پروردگار جهانیان از هر بزرگى بزرگتر است.
در این هنگام پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به او فرمود:
آیا جز خداى بزرگ شخص دیگرى گناهان بزرگ را مى ‏بخشد؟
آن جوان گفت: نه- بخدا-.
سپس آن جوان ساکت شد.
در این هنگام پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به او فرمود:
- اى جوان- آیا مرا به یکى از گناهانى که مرتکب شده ‏اى آگاه نمى‏ سازى.
آن جوان در جواب گفت: بله.

یکى از گناهانى را که مرتکب شده‏ ام براى شما بازگو مى‏ کنم.
سپس آن جوان گفت:

من به مدّت هفت سال قبرها را مى‏ شکافتم.
و مردگان را از آنها بیرون مى‏ آوردم.
و کفن آنها را از بدنشان جدا مى‏ کردم.
روزى از روزها دختر یکى از انصار از دنیا رفت.
هنگامى که او را به طرف قبر آورده و در آن دفن نمودند. و خانواده او از آنجا دور شدند.
 و شب هنگام فرا رسید و تاریکى همه جا را گرفت.
 من به نزد قبر این دختر رفتم و آن قبر را شکافتم

و بدن آن دختر را از قبر بیرون آوردم و کفن را از تن او بیرون کردم.
و او را لخت و برهنه در کنار قبر قرار دادم.

هنگامى که مى‏ خواستم از آنجا دور گردم شیطان به سراغم آمده
و مرا از رفتن منصرف ساخته و با وسوسه‏ هاى شیطانى‏ خود به من‏ گفت:
به اندام این دختر نگاه‏ کن.
آیا سپیدى شکم او را نمى‏ بینى؟
آیا ران هاى او را مشاهده نمى ‏کنى؟

و شیطان با این وسوسه ‏ها مرا تحریک کرده بطورى که از رفتن منصرف شدم.
سپس به طرف آن دختر برگشتم.
و بدون آنکه بتوانم نفس امّاره خود را مهار کنم.

اسیر هواهاى نفس خود شده و فریب شیطان را خوردم.
و به جسد آن دختر تجاوز نموده و با او آمیزش جنسى کردم.
و پس از انجام این عمل او را- با آن وضع- در همان جا رها کردم و از او دور شدم.
در این هنگام صدائى را از پشت سر خود شنیدم که بر من نهیب زده و گفت:
- اى جوان- واى بر تو از دادگاهى که در روز قیامت برپا مى‏ شود.
در آن روز من و تو- در آن دادگاه- در محضر عدل الهى حضور خواهیم یافت.
و من با این بدن برهنه در آن دادگاه از تو شکایت خواهم نمود که تو مرا از قبر خارج نمودى.
 و کفنم را از بدن بیرون آوردى.
و مرا در حال جنابت رها کردى.
واى بر تو- اى جوان- از آتش دوزخ.
سپس آن جوان به پیامبر صلى الله علیه و آله گفت:
با این گناهى که مرتکب شده ‏ام مطمئن هستم که هیچگاه بوى بهشت را نیز استشمام نخواهم نمود.
اینک چه مى‏ گوئى- یا رسول اللَّه-؟
در این هنگام پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به او فرمود:
از من دور شو- اى فاسق گناهکار-.
زیرا اینک مى‏ ترسم که آتشى به سوى تو بیاید و مرا نیز با تو بسوزاند.
زیرا تو. به آتش نزدیک شده ‏اى!
زیرا تو. به آتش نزدیک شده ‏اى!

پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله چندین بار این جمله را- خطاب به او- تکرار نمود.
و با دست اشاره مى ‏فرمود- و از او مى ‏خواست- که از آنجا دور شود.
آنگاه آن جوان از آنجا دور شد.
او سپس به شهر بازگشت و مقدارى توشه براى خود تهیه کرده و روانه بیابان شد.
و در میانه کوه ها به عبادت خدا پرداخت.
و پیراهنى که از مو بافته شده بود بر تن خود کرد.
و دو دست خویش را به گردن خود بست.
و ندا داده و فریاد مى‏ زد- اى پروردگار من-
این بهلول بنده تو مى ‏باشد که با سرافکندگى و دست بسته به سویت آمده و از تو طلب عفو و بخشش مى‏ کند.
- اى پروردگار من- تو مرا مى‏ شناسى و از گناه من آگاهى.
- اى سیّد و اى مولاى من- اینک من از کرده خود نادم و پشیمان گشته ‏ام.
و براى توبه نمودن به نزد پیامبر تو رفتم. امّا او مرا از خود راند.
و این کار او ترس و خوف مرا بیشتر نموده است.
اینک تو را به نام مقدّست- و به عزّت و جلالت و عظمت شأنت و بزرگى قدرتت- مى‏ خوانم.
و از تو مى ‏خواهم و عاجزانه طلب مى ‏نمایم تا مرا ناامید نگردانى و دعایم را بى‏ اجابت نگذارى.
 و مرا از رحمت خود محروم نسازى.
و این جوان در مدّت چهل شبانه روز این گونه عمل مى‏ نمود

و درخواست عفو و طلب توبه مى‏ کرد.
و وضع او به گونه‏ اى رقّت بار شده بود که حیوانات اطراف او برایش مى‏ گریستند.
و پس از گذشت چهل روز- از این وضع- او دست به آسمان برده و گفت:
- اى پروردگار- با خواهش من چه کردى؟
آیا دعاى مرا مستجاب نمودى؟
و گناه مرا بخشیدى؟
و توبه مرا پذیرفتى؟
اگر چنین است از تو مى‏ خواهم که به پیامبرت وحى فرمایى.
و جواب مرا به وسیله او بدهى.
و چنانچه دعاى مرا مستجاب نکرده ‏اى.
و از گناه مرا نبخشیده‏ اى.
و توبه مرا نپذیرفته ‏اى.
و مى‏ خواهى که مرا عقوبت نمایى. و به کیفر برسانى.
از تو مى‏ خواهم که آتشى را به سوى من روانه نمایى تا مرا در همین دنیا بسوزاند و به عقوبت رسانده و هلاک گرداند.
 تا بدینوسیله از رسوائى روز قیامت رها گردم.
و از آتش دوزخ نجات یابم.
پس از آنکه چهل روز از ماجراى این جوان گذشت.
خداوند متعال آیاتى از قرآن را بر پیامبر صلى الله علیه و آله نازل فرمود.
و بدینوسیله توبه آن جوان پذیرفته شد.

و پس از نزول این آیات بر پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آن حضرت.
 از محل خود خارج شده و در حالى که آن آیات را تلاوت مى‏ فرمود و لبخند مى‏ زد به اصحاب خود فرمود:
کدامیک از شما مرا به آن جوان توبه ‏کننده مى‏ رساند؟
در این هنگام معاذ به پیامبر صلى الله علیه و آله گفت:
 خبردار شده ‏ایم که این جوان در میان بیابان در کنار کوهى سکونت گزیده است.
سپس پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به همراه اصحاب خود به طرف آن بیابان رفته و خود را به آن کوه رساندند.
و پس از رسیدن به محل.
 مشاهده نمودند که آن جوان در بالاى کوهى سکنى گزیده است
و او در حالى که بین دو صخره بر روى پا ایستاده.
و دستان خود را به گردن خود بسته- و چهره‏اش سیاه و تاریک گشته.
 و پلک هاى چشمش- بخاطر گریه زیادى که کرده ریخته شده بود-
 با خداى عزّ وجلّ مناجات مى ‏کرد. و این چنین مى‏ گفت:
- اى مولاى من- خلقت مرا نیکو قرار دادى و چهره مرا زیبا آفریدى.
کاش مى‏ دانستم که مرا براى چه آفریدى؟
آیا مى‏ خواهى مرا به آتش جهنّم بسوزانى؟
یا مى‏ خواهى مرا در بهشت سکنى دهى؟

- اى پروردگار من- احسان تو بر من بیش از حد زیاد بوده است.
و نعمتهاى تو بر من افزون بوده است.
کاش مى ‏دانستم که عاقبت امر من چه خواهد شد؟
آیا بهشت مرا در خود جاى خواهد داد؟
یا آنکه آتش جهنّم از من استقبال خواهد نمود؟
- اى پروردگار من- گناه من از آسمان ها و زمین ها بیشتر است.
کاش مى ‏دانستم که آیا مرا مى‏آمرزى و گناه مرا مى‏ بخشى؟
یا آنکه مى‏ خواهى در روز قیامت مرا رسوا ساخته و آبروى مرا بریزى؟
 این جوان. پیوسته این سخنان را مى‏ گفت و در حالى که مى ‏گریست
- و خاک بر سر خود مى ‏ریخت- به مناجات خود با پروردگار ادامه مى‏داد.
در این هنگام حیوانات و درندگانى که در اطراف او بودند دور او جمع شدند
و پرندگان در بالاى سر او بالهاى خود را گسترانده و در کنار هم قرار گرفته بودند.
و آن حیوانات و پرندگان از گریه این جوان مى‏ گریستند.
در این هنگام پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله به او نزدیک شد و دستان او را از گردنش باز نمود
و خاک هایى که بر سر آن جوان بود زدود.
سپس پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود:
- اى بهلول- بر تو بشارت باد.
زیرا تو از آتش جهنّم آزاد گشته‏ اى و خداوند عزّ وجلّ توبه تو را پذیرفته است.

آنگاه پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله رو به اصحاب خود نموده و فرمود:
 این گونه از گناه خود توبه نمائید.
سپس آن حضرت صلى الله علیه و آله آیاتى را که به ایشان وحى شده بود.
 براى آن جوان تلاوت نموده و او را به بهشت بشارت دادند.

                        کتاب مردان رحمت شده و مردان نفرین شده، ص:25تا39







تاریخ : دوشنبه 93/6/31 | 6:31 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

اصبغ بن نباته از امیر المؤمنین (ع) نقل مى‏ کند که فرمود:

خداوند به موسى (ع) فرمود:

اى موسى! وصیت مرا به چهار چیز در باره خود حفظ کن:

اول اینکه مادامى که گناهان خود را آمرزیده ندیدى به عیب‏جویى از دیگران مشغول مباش،

دوم اینکه مادامى که خزانه‏ هاى مرا پایان یافته ندیدى غم روزى مخور،

سوم اینکه مادامى که پادشاهى مرا زوال یافته ندیدى به کسى جز من امیدوار مباش،

چهارم اینکه مادامى که شیطان را مرده نیافتى از مکر او ایمن مباش.

الخصال / ترجمه جعفرى، ج‏1، ص: 317






تاریخ : جمعه 93/6/21 | 6:42 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.