سفارش تبلیغ
صبا

غیبت,احادیثی درباره غیبت,حدیث درمورد غیبت

حضرت محمد (ص) : هرکه مرد یا زن مسلمانی را غیبت کند ، خداوند تعالی چهل روز و شب نماز و روزه او را قبول نکند ، مگر اینکه کسی که غیبتش را نموده از وی در گذرد. 

جامع الاخبار صفحه 109


----------------------------------------
 امام صادق (ع) : غیبت ،حسنات ( خوبی ها و نیکی ها ) را از بین می برد همانطور که آتش هیزم را از بین می برد. خداوند بزرگ به موسی وحی می فرمود : غیبت کننده اگر توبه کند آخرین کسی است که وارد بهشت میشود و اگر توبه نکند نخستین کسی است که وارد آتش می گردد. 

بحارالانوار جلد 75 صفحه 257 حدیث 48

ادامه مطلب...




تاریخ : شنبه 93/3/31 | 2:1 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

حاج شیخ مهدی امامی مازندرانی می گفت:

دو عالم با هم عهد کردند هر کدام زودتر مردند، به خواب دیگری بیایند و از عالم قبر و برزخ خبر بدهند.

یکی مرد.

یکسال گذشت تا رفیق را در خواب دید گفت:

چرا به خوابم نیامدی؟

گفت: من گرفتار بودم

گفتم: تو با این همه علم و تقوی چه گرفتاری داشتی؟

گفت: یک دفعه در راه، الاغ بچّه ی یتیمی با بار هیزم از کنارم رد می شد و من یک چوب خلال از آن برداشتم و معلوم نیست از آن استفاده کردم یا نه؟

از این رو یکسال مرا نگهداشتند تا آن بچه بزرگ شد و گفت:

خدایا هر که مال مرا مصرف کرد بر او حلال باشد و من از او راضی ام و امشب تازه خلاص شدم.

 ماخذ: جرعه ای از اقیانوس-قلی زاده      صفحه: 334-






تاریخ : سه شنبه 93/1/26 | 6:21 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

مردی از اصحاب پیامبر صلی اللّه علیه و آله به سخنی معیشت گرفتار شد.

همسرش به او گفت : ای کاش به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله می رفتی و از او چیزی در خواست می کردی.
مرد تنگدست به خدمت پیامبر صلی اللّه علیه و آله آمد و و حضرت از او را مشاهده کرد فرمود: هر کسی از ما بخواهد به او عطا خواهیم کرد و هر کس بی نیازی جوید خداوند او را بی نیاز کند.
مرد فقیر با خود گفت : مقصود او من بودم .

سپس به سوی همسرش بازگشت و او را از سخن حضرت خبردار کرد.
همسرش گفت : رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هم بشر است(از حال تو خبر ندارد) او را آگاه کن .
آن مرد دوباره به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله شرفیاب گشت و چون حضرت او را دید فرمود: هر کسی از ما بخواهد به او خواهیم داد و هر کس بی نیازی جوید خداوند بی نیازیش سازد.

سه بار این تکرار شد و او به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله می رفت و بر می گشت .

آنگاه رفت و کلنگی عاریه کرد و برای کندن هیزم حرکت کرد و قدری هیزم آورد و به مقداری آرد فروخت و آردها را به منزل برد و از آن استفاده کردند.

روز بعد هم رفت و هیزم بیشتری آورد و فروخت و همواره کار می کرد و می اندوخت تا خود کلنگی خرید و گردید.

آنگاه به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله مشرف گردید و به اطلاع او رسانید که چگونه برای درخواست نزد او آمد و چه جمله ای را از او شنید.

پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله فرمود: که من گفتم : هر که از ما بخواهد به او می دهیم و هرکه بی نیازی  جوید خداوند بی نیازش گرداند.

قصه های تربیتی چهارده معصوم (علیهم السلام)/ محمد رضا اکبری

به نقل از سایت اندیشه قم






تاریخ : پنج شنبه 93/1/21 | 5:33 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

روزى حضرت موسى علیه السلام از محلى عبور مى کرد رسید بر سر چشمه اى در کنار کوه ، با آب آن چشمه وضو گرفت ، بالاى کوه رفت تا نماز بخواند در این موقع اسب سوارى به آنجا رسید.
براى آشامیدن آب از اسب فرود آمد، در موقع رفتن کیسه پول خود را فراموش نموده رفت . بعد از او چوپانى رسید کیسه را مشاهده کرده برداشت .
بعد از چوپان پیرمردى بر سر چشمه آمد، آثار فقر و تنگدستى از ظاهرش ‍ آشکار بود دسته هیزمى بر روى سر داشت ، هیزم را یک طرف نهاده براى استراحت کار چشمه خوابید.
چیزى نگذشت که اسب سوار برگشت اطراف چشمه را براى پیدا کردن کیسه جستجو نمود. ولى پیدا نکرد. به پیرمرد مراجعه نمود او هم اظهار بى اطلاعى نمود بین آن دو سخنانى شد که منجر به زد و خورد گردید بالاخره اسب سوار آنقدر هیزم کش را زد که جان داد.
حضرت موسى علیه السلام عرض کرد پروردگارا این چه پیش آمدى بود عدل در این قضیه چگونه است ؟ پول را چوپان برداشت پیرمرد مورد ستم واقع شد.
 خطاب رسید موسى، همین پیرمرد پدر آن اسب سوار را کشته بود، بین این دو قصاص انجام گردید.
در ضمن پدر اسب سوار به پدر چوپان به اندازه پول همان کیسه مقروض بود از اینرو به حق خود رسید من از روى عدل و دادگرى حکومت می کنم.


داستانها و پندها جلد دوم گردآورى : مصطفى زمانى وجدانى






تاریخ : سه شنبه 92/11/1 | 8:19 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

نقل است که داود علیه السّلام عرض کرد: خدایا همسایه من در بهشت کیست؟خداوند به او وحى فرستاد که او «متى» پدر حضرت یونس است.
از خدا اجازه خواست که به دیدارش برود، خداوند اجازه داد و او دست فرزندش سلیمان را گرفت و راهى دیدار او شد.
پس از ورود، دید خانه‏ اش از حصیر ساخته شده، و از خانواده‏ اش متى را طلبید گفتند: براى کندن هیزم به بیابان رفته، لذا صبر کردند، تا متى بیاید.

دیدند مردى پشته‏ اى از هیزم بر دوش گرفته، وقتى به خانه ‏اش رسید، آن را بر زمین گذاشت و خدا را حمد گفت، و هیزم را در معرض فروش نهاد و گفت: کیست که این مال حلال را به درهمى حلال از من خریدارى کند؟ مردى پیدا شد و آن را خرید.
داود و سلیمان جلو آمدند و سلام کردند، متى آنها را به خانه دعوت کرد و مقدارى گندم خرید و آسیا کرد و در گودالى از سنگ خمیر نمود. سپس خمیر را بر روى آتش گذاشت و نزد مهمانان خود نشست و مشغول صحبت شد، تا به ایشان سخت نگذرد، وقتى نان پخته شد، آن را با مقدارى نمک و آب جلو مهمانها گذاشت و خود دو زانو نشست و لقمه‏اى را با بسم اللَّه در دهان مى‏گذاشت و پس از بلعیدن آن یک الحمد للَّه رب العالمین مى‏ گفت و همین طور عمل کرد، تا مقدارى آب نوشید و خدا را سپاس گفت و اظهار داشت: ستایش از آن تو است اى خدایى که نعمت و سلامتى دادى و مرا دوست خود گردانیدى و این همه نعمت را به چه کسى چون من دادى؟ زیرا بدن و گوش و چشم و همه اعضایم را سالم نمودى و مرا نیرو بخشیدى تا هیزمى را که زحمتى براى کشت آن نکشیده‏ ام؛ کندم و آن را روزى خود قرار دادم و کسى را فرستادى تا آن را از من بخرد و من از بهاى آن، گندمى را تهیّه کنم که آن را نکاشته‏ ام و برایش زحمت نکشیده‏ ام و سنگى را در اختیارم گذاشتى تا گندم را در آن آرد کنم و آتشى را برافروزم و نان را با آن بپزم و بخورم و بر طاعت تو خود را تقویت نمایم، پس ستایش مخصوص تو است، سپس بلند بلند گریه کرد، داود به سلیمان گفت: «فرزندم، باید چنین بنده‏ اى در بهشت صاحب مقام باشد، زیرا بنده‏ اى از ایشان شاکرتر ندیده ‏ام.»

((ارشاد القلوب-ترجمه سلگى ج‏1 ص: 312 تا 31))






تاریخ : شنبه 92/9/23 | 11:3 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()
صفحه اصلی |        
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.