سفارش تبلیغ
صبا

http://atasheentezar.persiangig.com/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7/%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86.gif

طبق آنچه تاریخ ‌نویسان نگاشته اند:
یکى از پیش خدمتان امام حسین علیه السّلام خلافى مرتکب شد که مستحقّ عقوبت و تاءدیب گشت .
به همین جهت ، حضرت اباعبداللّه الحسین علیه السّلام دستور داد تا نامبرده تاءدیب و تنبیه شود.
ولیکن پیش از آن که غلام مجازات شود، خود را به مولایش امام حسین علیه السّلام رساند و عرضه داشت :
اى سرورم ! خداوند متعال در قرآن کریم فرموده است : (وَالْکاظِمینَ الْغَیْظَ) .
پس حضرت با مشاهده حالت او؛ و شنیدن این آیه مبارکه قرآن تبسّمى نمود و فرمود:
 او را رها سازید، من خشم خود را فرو نشاندم .
آن گاه پیش خدمت گفت : (وَالْعافینَ عَنِ النّاسِ) .
امام حسین علیه السّلام با شنیدن این قطعه از آیه شریفه ، خطاب به غلام کرد و اظهار داشت :
از تو گذشتم و تو را مورد عفو و بخشش خود قرار دادم .
در این هنگام ، غلام کرامت و بخششى بیش از این تقاضا کرد و اظهار داشت :
(وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنینَ) یعنى ؛ خداوند متعال نیکوکاران و کرامت کنندگان را دوست دارد.
حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السّلام با دیدن حالت غلام و تلاوت آخرین قسمت آیه مبارکه قرآن ،
فرمود: همانا من تو را به جهت خوشنودى و رضایت خداوند متعال آزاد کردم .
و پس از آن دستور داد تا همچنین هدیه اى مناسب ، که رفع مشکل و نیاز غلام کند به وى عطاء گردد.

حیاة الا مام الحسین علیه السّلام : ج 1، ص 124، بحارالا نوار: ج 44، ص 195، حلیة الا برار: ج 3، ص 183، ج 4.






تاریخ : جمعه 93/7/25 | 10:1 صبح | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

در روایت است که عده ‏اى نزد امام سجاد علیه السّلام بودند که خادم آن حضرت سیخ کباب را با عجله از تنور بیرون آورد
ولى سیخ از دستش‏ افتاد و به سر بچه امام سجاد علیه السّلام اصابت کرد و مرد.
امام سجاد علیه السّلام از منزل شتابان بیرون آمد وقتى بچه را دید که مرده است رو کرد به غلام خود و فرمود:
انت حرّ لوجه اللَّه‏
تو در راه خدا آزادى!

زیرا تو عمدا این کار را نکردى.
سپس حضرت شروع به تجهیز و کفن و دفن فرزندش نمود.

  منبع: آرام بخش دل داغدیدگان، ص: 147






تاریخ : شنبه 93/2/20 | 4:40 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

روایت است که سیاهی را نزد شاه مردان حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آوردند که دزدی کرده بود حضرت به او فرمود: ای اسود! تو دزدی ؟ گفت : آری یا امیرالمؤمنین.

حضرت فرمود: آیا قیمت آنچه دزدیدی به یک دانگ و نیم زر می رسد؟

گفت : بله یا امیرالمؤمنین ! حضرت فرمود: یک بار دیگر از تو بپرسم ، اگر اعتراف آوردی دست ترا ببرم .

گفت : چنان کن یا امیرالمؤمنین ! حضرت بار دیگر از وی بپرسید و او اعتراف آورد.

امیرالمؤمنین علیه السلام دست راستش را ببرید. آن سیاه، دست بریده را در دست چپ گرفت و بیرون رفت . خون از دستش می چکید.

ابن کرار به وی رسید، گفت : یا اسود! دست تو را که برید؟

گفت : امیرالمؤمنین ، پیشرو سفیدرویان و سفید دستان و مولای من و مولای جمله مخلوقات و وصی بهترین پیغمبران .

ابن کرار گفت : او دست تو را بریده است و تو مدح و ثنای او می گویی ؟ گفت : چگونه نگویم که دوستی او با گوشت و پوست و خون من آمیخته است . وی دست من را به حق برید، نه به باطل . ابن کرار پیش امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و آنچه شنیده بود باز گفت ، امیرالمؤمنین علیه السلام گفت : ما را دوستانی باشند که اگر به ناخن پاره پاره شان کنیم ، جز در دوستی نیفزاید و دشمنانی نیز باشند که اگر عسل در گلویشان کنیم ، جز دشمنی نیفزاید.

امیرالمؤمنین علیه السلام ، فرزندش حسن علیه السلام را فرمود که آن سیاه را باز آورد.

حضرت فرمود : ای اسود! من دست تو را بریدم ، تو مدح و ثنای من کردی! مرد سیاه گفت: من که باشم که ثنای تو کنم .

حضرت دست او بر جای خود نهاد و ردای مبارک خود بر وی افکند و دعایی بر آنجا خواند، در همان حال دست وی درست شد، چنانکه گویی هرگز نبریده اند.

داستان عارفان/کاظم مقدم

به نقل از پایگاه اندیشه قم






تاریخ : شنبه 92/12/3 | 8:59 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

یکى از مردمان نیکوکار به بازار رفت که غلام (بنده اى) بخرد. غلام زر خریدى را به او عرضه کردند، به آن غلام گفت : نام تو چیست ؟
گفت : فلان ، خریدار گفت : چه کاره اى ؟ غلام گفت فلان ، شخص خریدار به برده فروش گفت : من این غلام را نمى خواهم ، غلام دیگرى بیاور. هنگامیکه غلام دیگرى آورد آن شخص خریدار به آن غلام گفت : نام تو چیست ؟
غلام گفت : هر نامى که تو بگذارى .

مولا گفت : خوراک تو چیست ؟ غلام گفت : آنچه تو عطا کنى .

مولا گفت : چه نوع لباسى مى پوشى ؟ غلام گفت هر لباسى که تو به من بپوشانى .
مولا گفت : چه کاره هستى ؟ غلام گفت : هر دستورى که تو بفرمائى .

مولا گفت : چه چیز را اختیار مى نمائى ؟ غلام گفت : من بنده هستم بنده که از خود اختیارى ندارد.
مولا گفت : این بنده حقیقى مى باشد. این بنده را باید خرید!! ...


نام کتاب : زبده القصص
مؤ لف : على میرخلف زاده






تاریخ : سه شنبه 92/11/8 | 2:7 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()
صفحه اصلی |        
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.