سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

ابو بصیر گفت: به امام جعفر صادق علیه السّلام عرض کردم:

فدایت شوم، [صفات‏] شیعیانت را برایم وصف فرما. حضرت فرمود:

شیعه ما کسى است که:

صدایش از گوشش نمى ‏گذرد

و دشمنى ‏اش از بدنش به دیگرى تجاوز نمى ‏کند.

بارش را به دوش دیگرى نمى‏ اندازد

و اگر از گرسنگى هم بمیرد،

از غیر برادران دینى‏ اش چیزى نمى‏ خواهد.

شیعه ما کسى است که:

همچون سگ پارس نمى‏ کند

و همچون کلاغ طمع نمى ‏ورزد.

شیعه ما،

سبک بار زندگى مى‏ کند

و هر زمان در جایى مأوا مى ‏گیرد.

شیعیان ما کسانى هستند که:

در اموالشان، حقّ مشخّصى براى دیگران قرار مى‏ دهند،

با یک دیگر مواسات مى‏ کنند،

هنگام مرگ، بى ‏تابى نمى کنند

و در قبرهایشان به زیارت یک دیگر مى ‏روند.

ابا بصیر گفت: به امام صادق علیه السّلام عرض کردم:

فدایت شوم، اینان را کجا بجویم؟

فرمود: در اطراف زمین و بین بازارها،

آن گونه‏ اند که خداى بزرگ در کتابش [در باره آنها] فرموده است:

«در برابر مؤمنین فروتن

و در مقابل کافران سرفرازند».


صفات الشیعة / ترجمه توحیدى، ص: 59






تاریخ : دوشنبه 93/6/24 | 12:6 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()


روزى به بازار آمد و شمشیرش را در معرض فروش گذاشت

و فریاد زد: چه کسى این شمشیر را از من مى‏ خرد؟

شمشیرى که در طول این مدت غم و غصه از چهره پیامبر زدود،

اگر نزد من پولى براى خرید یک پیراهن بود، این شمشیر را نمى‏ فروختم.
عرفان اسلامى تفسیرمصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه، ج‏11، ص: 289






تاریخ : دوشنبه 93/2/22 | 2:36 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

وجود مقدّسش (امام على علیه السلام) به بازار آمد، در حالى که ریاست جامعه اسلامى در کف با کفایت او بود.
پیراهنى را براى پوشیدن به سه درهم و نیم خرید، در همان بازار پوشید، آستینش بلند بود،
به خیاط فرمود: این آستین را همان طور که به دست من است با قیچى کوتاه کن، خیاط هر دو آستین را با قیچى برید، سپس به حضرت عرضه داشت:

از تن بیرون کنید تا سر آستین‏ها را بدوزم،
فرمود: احتیاج نیست، سپس به حرکت آمد
و در حال حرکت دوبار به خود خطاب کرد: یا على همین پیراهن با این وضع براى تو کافى است!!
روزى از خانه درآمد، پیراهن وصله‏ دارى به تن داشت، به آن حضرت ایراد گرفتند،

در پاسخ انتقادکنندگان فرمود:

پوششى است که به قلب خشوع مى‏ دهد و مؤمن را با دیدن امامش در پوشیدن چنین لباسى راحت مى ‏نماید.
عرفان اسلامى تفسیرمصباح الشریعه و مفتاح الحقیقه، ج‏11، ص: 288






تاریخ : دوشنبه 93/2/22 | 2:28 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

وقتى سید بحرالعلوم-رحمه الله-(1) در مکه اقامت داشته، زندگى ایشان در آن‌جا اشرافى بوده؛ بیرونى با تشریفات و مخارج، ریاست و رفت و آمد و...

زمانى توسط صاحب مفتاح الکرامة،(2) مقدارى غذا و چند اشرفى براى کسى مى‌فرستد.
او مى‌گوید: در عمرم چنین غذایى نخورده بودم.
روزى خادم سید-رحمه الله- به او گفت: خرجى تمام شده است.
سید-رحمه الله- نامه‌اى به صورت برات و حواله به او داد و محلى را در پشت "صف" آدرس داد که در بازارچه‌ى آن‌جا دکان تاجرى است، برو از او بگیر.
خادم رفت و دید و حواله را به او داد، و آن تاجر نیز با احترام مقدار زیادى پول به خادم تقدیم کرد، و مانند گذشته مشغول هزینه کردن آن شد.
ولى بعد از مدتى خادم به همان جا رفت تا تاجر و دکان او را پیدا کند، هر چه گشت اثرى از آن محله و بازارچه و دکان‌ها در پشت "صف" ندید، ولى پولى که از آن تاجر گرفته بود هم‌چنان باقى بود و آن را خرج مى‌کردند.
1. عارف و فقیه بزرگ محمد مهدى بن مرتضى طباطبایى نجفى(؟-1212)، صاحب تألیفات متعدد، از جمله رساله‌ى سیر و سلوک
2. فقیه بزرگ، محمد جواد بن محمد حسینى شقراوى عاملى نجفى(؟-1226)، صاحب تألیفات فقهى بسیار، از جمله: مفتاح الکرامة فى شرح قواعد العلامة
(منبع: در محضر آیت الله العظمی بهجت، ج1، ص 19)






تاریخ : چهارشنبه 93/1/27 | 11:51 صبح | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

یکى از مردمان نیکوکار به بازار رفت که غلام (بنده اى) بخرد. غلام زر خریدى را به او عرضه کردند، به آن غلام گفت : نام تو چیست ؟
گفت : فلان ، خریدار گفت : چه کاره اى ؟ غلام گفت فلان ، شخص خریدار به برده فروش گفت : من این غلام را نمى خواهم ، غلام دیگرى بیاور. هنگامیکه غلام دیگرى آورد آن شخص خریدار به آن غلام گفت : نام تو چیست ؟
غلام گفت : هر نامى که تو بگذارى .

مولا گفت : خوراک تو چیست ؟ غلام گفت : آنچه تو عطا کنى .

مولا گفت : چه نوع لباسى مى پوشى ؟ غلام گفت هر لباسى که تو به من بپوشانى .
مولا گفت : چه کاره هستى ؟ غلام گفت : هر دستورى که تو بفرمائى .

مولا گفت : چه چیز را اختیار مى نمائى ؟ غلام گفت : من بنده هستم بنده که از خود اختیارى ندارد.
مولا گفت : این بنده حقیقى مى باشد. این بنده را باید خرید!! ...


نام کتاب : زبده القصص
مؤ لف : على میرخلف زاده






تاریخ : سه شنبه 92/11/8 | 2:7 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

روزى امیرالمؤ منین علیه السلام داخل مسجد شد به شخصى فرمود: استر مرا بگیر نگهدار تا من برگردم همینکه آن جناب وارد مسجد شد مرد لجام استر را برداشته و رفت .
 على علیه السلام پس از پایان دادن کار خود بیرون آمد دو درهم در دست داشت ، مى خواست به آن مرد بدهد، دید استر ایستاده و لجام بر سر او نیست ، دو درهم را به غلام خود داد تا از بازار لجامى خریدارى کند.
 غلام در بازار همان شخص را دید که لجام را به دو درهم فروخته بود. آنرا خرید و خدمت حضرت آورد.
على (ع ) فرمود: بنده بواسطه عجله و ترک صبر، روزى خود را حرام مى کند و بیشتر از آنچه مقدر شده به او نخواهد رسید.
داستانها و پندها جلد دوم گردآورى : مصطفى زمانى وجدانى به نقل از: زهرالربیع






تاریخ : سه شنبه 92/11/1 | 4:52 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()
صفحه اصلی |        
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.