سفارش تبلیغ
صبا

ابى عتیق به دنبال آن حضرت (امام مجتبى علیه السلام)راه افتاد،

حضرت با تبسم به او فرمود:

حاجتى دارى؟

عرض کرد بله،

از اسبت خوشم آمده است .

حضرت از اسب پایین آمد

و آن را به او بخشید.


بحارالانوار، (محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، (بیروت، داراالاحیاء التراث العربى)،)، ج 43، ص 334

به نقل از: http://www.valiasr-aj.com






تاریخ : سه شنبه 93/9/18 | 8:29 صبح | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

(امام مجتبى علیه السلام)

وقتى که در آستانه مسجد قرار مى گرفت،

سر به سوى آسمان بلند مى کرد و عرضه مى داشت:

«الهى ضیفک ببابک

یا محسن قد اتاک المسى ء،

فتجاوز عن قبیح ما عندى

بجمیل ما عندک یا کریم

خدایا میهمانت درب خانه ات ایستاده،

اى احسان کننده!

[بنده] گنه کار به سوى تو آمد،

به خوبى آنچه نزد توست،

از بدى آنچه نزد من است درگذر.

اى [خداى] بخشنده.»

(محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، (بیروت، داراالاحیاء التراث العربى)، ج 43، ص 339 .)؛

به نقل از: http://www.valiasr-aj.com





تاریخ : سه شنبه 93/9/18 | 8:7 صبح | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

امام حسن مجتبی (ع) حق الحقیق

معاویه، به امام حسن مجتبى علیه السلام عرض کرد:

شنیده ام رسول خدا مقدار خرماى درخت را مى دانست،

آیا چیزى از آن علم (الهى) در نزد شما هم وجود دارد؟

شیعیان شما چنین مى پندارند که شما به همه چیز؛

آنچه در زمین است و هر چه در آسمان است آگاهى دارید.

حضرت فرمود:

«ان رسول الله صلى الله علیه و آله کان یخرص کیلا و انا اخرص عددا

پیامبر خدا صلى الله علیه و آله

[مقدار] وزن و پیمانه [درخت خرما] را مى گفت

و من عدد آن را مى گویم .»

معاویه گفت:

این درخت خرما چند عدد خرما دارد؟

حضرت فرمود:

چهار هزار و چهار عدد.

دانه هاى خرما را شمردند

و دیدند همان مقدار است که حضرت فرموده است .

(محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، (بیروت، داراالاحیاء التراث العربى)،ج 43، ص 329، حدیث 9.)؛
به نقل از: http://www.valiasr-aj.com






تاریخ : سه شنبه 93/9/18 | 7:27 صبح | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

بعضى مى پندارند که شجاعت امام حسن علیه السلام
کمتر از ائمه دیگر بوده است .
براى این که نادرستى این پندار روشن شود
به نمونه هایى از شهامت آن حضرت اشاره مى شود:

1- امام مجتبى علیه السلام در جنگ جمل،
در رکاب پدر خود امیرالمؤمنین علیه السلام
در خط مقدم جبهه مى جنگید
و از یاران دلاور و شجاع على علیه السلام سبقت مى گرفت
و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى مى کرد.
(ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ( قم، مؤسسه انتشارات علامه)، ج 4، ص 21.)

پیش از شروع جنگ نیز، به دستور پدر،
همراه عمار یاسر و تنى چند از یاران، وارد کوفه شدند
و مردم کوفه را جهت شرکت در این جهاد دعوت کرد.
(ابن واضح، تاریخ یعقوبى، (نجف، منشورات المکتبة الحیدریه، 1384 ه . ق)، ج 2، ص 170.)

 او وقتى وارد کوفه شد که هنوز «ابوموسى اشعرى » ،
یکى از مهره هاى حکومت عثمان بر سر کار بود
و با حکومت عادلانه امیرمؤمنان علیه السلام مخالفت نموده،
از جنبش و حرکت مسلمانان در جهت پشتیبانى
از مبارزه آن حضرت با پیمان شکنان جلوگیرى مى کرد.
با این حال حسن بن على علیهماالسلام
متجاوز از 9 هزار نفر از شهر کوفه به میدان جنگ گسیل داشت.
(ابن اثیر، الکامل فى التاریخ، (بیروت، دارصادر)، ج 3، ص 231.)

 
2- آن حضرت در جنگ صفین،در بسیج عمومى نیروها
و گسیل داشتن ارتش امیرمؤمنان علیه السلام
براى جنگ با معاویه،
نقش مهمى به عهده داشت
و با سخنان پرشور و مهیج خویش،
مردم کوفه را به جهاد در رکاب على علیه السلام
و سرکوبى خائنان و دشمنان اسلام دعوت نمود.
(نصربن مزاحم، واقعه صفین، (قم، مکتبة بصیرتى، 1382 ه . ق)، ص 113.)

 آمادگى او براى جانبازى در راه حق به قدرى بود که امیرمؤمنان،
در جنگ صفین از یاران خود خواست که
او و برادرش حسین علیه السلام
را از پیشتازى در جنگ با دشمن باز دارند،
تا نسل پیامبر صلى الله علیه و آله
با کشته شدن این دو شخصیت از بین نرود.
(ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، (قاهره، داراحیاء الکتب العربیة، 1961 م)، ج 11، ص 25.)


آنچه بیان شد، و موارد مشابه آن،
نشان از آن دارد که امام حسن مجتبى علیه السلام
فردى سخت شجاع و با شهامت بوده،
هرگز ترس و بیم در وجود او راه نداشته است.
به نقل از: http://www.valiasr-aj.com





تاریخ : سه شنبه 93/9/18 | 7:12 صبح | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()
امام حسن مجتبى علیه السلام تجسم عالى فضایل انسانى بود.
او مقتداى پاکان و صالحان بود
و خود بهره بسیار از خلق و خوى رسول خدا صلى الله علیه و آله داشت .

«علامه مجلسى » مى نویسد:
مردى از شام به تحریک معاویه به امام مجتبى علیه السلام ناسزا گفت .

امام مجتبى علیه السلام صبر کرد تا سخن او به پایان رسید،
آن گاه به سوى او رفت، تبسمى کرد و به او سلام کرد و سپس فرمود:

پیر مرد! فکر مى کنم غریب هستى
و شاید در اشتباه افتاده اى .

اگر به چیزى نیازى دارى، برآورده کنیم،
اگر راهنمایى مى خواهى، راهنمائیت کنیم،

و اگر گرسنه اى سیرت کنیم،
اگر برهنه اى لباست دهیم،

و اگر نیازمندى، بى نیازت کنیم،
اگر جا و مکان ندارى، مسکنت دهیم،

و مى توانى تا برگشتنت میهمان ما باشى و ... .
مرد شامى در برابر این خلق عظیم شرمنده شد، گریه کرد و گفت:

«اشهد انک خلیفة الله فى ارضه، الله اعلم حیث یجعل رسالته؛
گواهى مى دهم که تو جانشین خدا در زمین هستى،
خدا بهتر مى داند که رسالت خویش را کجا قرار دهد.»
و سپس گفت:

تو و پدرت نزد من مبغوض ترین افراد بودید،
ولى اکنون محبوب ترین افراد در نزدم هستید.

(بحار الانوار، ((بیروت، داراالاحیاء التراث العربى))، ج 43، ص 344، ذیل روایت 16.)

به نقل از: http://www.valiasr-aj.com





تاریخ : سه شنبه 93/9/18 | 6:40 صبح | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

امام صادق علیه السلام مى فرماید:

« ان الحسن بن على کان اعبد الناس فى زمانه و ازهدهم و افضلهم
و کان اذا حج حج ماشیا و ربما مشى حافیا
و کان اذا ذکر الموت بکى و اذا ذکر القبر بکى،
و اذا ذکر البعث و النشور بکى،
و اذا ذکر الممر على الصراط بکى
و اذا ذکرالعرض على الله تعالى ذکره شهق شهقة یغشى علیه منها
و کان اذا قام فى صلاته ترتعد فرائضه بین یدى ربه عزوجل
و کان اذا ذکر الجنة و النار اضطرب اضطراب السلیم و سال الله الجنة
(بحار الانوار،ج 43، ص 331، روایت 1 .)
امام حسن علیه السلام،

عابدترین،

زاهدترین

و برترین

مردم زمان خویش بود،
هرگاه حج به جا مى آورد،
پیاده و گاهى پا برهنه بود،
همیشه این گونه بود که
اگر یادى از مرگ و قبر و قیامت مى کرد گریه مى کرد.

وقتى یادى
از گذشتن از صراط مى کرد، گریه مى کرد،

وقتى یادى از عرضه شدن در پیشگاه الهى
[براى حساب و کتاب] مى کرد،
صداى حضرت بلند مى شد،
تا آنجا که غش مى کرد [ و بیهوش مى افتاد]،

و هر گاه براى نماز مى ایستاد،
بند بند وجود او در مقابل خدایش مى لرزید،

و هر وقت از بهشت و جهنم یاد مى کرد،
مانند مار گزیده مى پیچید،
و از خداوند بهشت را درخواست مى کرد.»


به نقل از: http://www.valiasr-aj.com





تاریخ : سه شنبه 93/9/18 | 6:29 صبح | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

روز عید بود
و حسن و حسین در گوشه ای از اتاق ناراحت نشسته بودند.
 مادرشان فاطمه آن ها را دید و فرمود:
عزیزانم چه شده که اینقدر نا راحتید؟
آن دو لب به سخن باز نکردند ولی بعد از اصرار مادر عرض کردند:
 مادر! امروز روز عید است و ما لباس نو نداریم.
 حضرت دست ان دو را گرفت و به خدمت رسول خدا آمدند
 و حضرت فاطمه جریان را به حضرت عرض نمود.
پس حضرت رسول به داخل خانه رفتند و دو رکعت نماز خواندند
و دست به دعا بر داشتند و فرمودند:
خدایا ! دل شکسته خانواده ام را شاد گردان .
همان دم جبرویل با دو دست پیراهن سفید نزد رسول آمد
و حضرت آن ها را گرفت و به حسن و حسین داد و آن دو پوشیدند.
به همدیگر نگریستند .
 انگار چیزی می خواستند بگویند اما شرم و حیا داشتند .
 پس مادشان لب به سخن گشود و فرمود:
 این لباس ها چقدر به شما می آید از آنها خوشتان آمد؟
 آن دو عرض نمودند: آری ، اما... حضرت فرمود:
 اما چی ؟ عرض کردند:
اما ما لباس رنگی می خواهیم .
 پس پیامبر در فکر فرو رفتند تا راه حلی بیابند که ناگهان جبرئیل عرض نمود:
 ای رسول خدا مژده باد تو را

که رنگرز الهی آن لباسها را به هر رنگی که مایل باشند در آورد .
 پس بگو یک آفتابه و تشت حاضر کنند .
امام حسن و حسین زود ان ها را حاضر کردند
 و اما پیراهن سفید را از حسن گرفت

و در تشت کرد و جبرئیل آب می ریخت .
پیامبر فرمود: حسن پسرم چه رنگی دو ست داری ؟
 امام فرمود: سبز!
و بعد از او امام حسین عرض کرد: سرخ !
بعد پیراهن ها را گرفتند و رفتند.
 پیامبر و جبرئیل تنها ماندند و پیامبر دیدند جبرئیل می گرید.
 پیامبر فرمود: چه چیزی سبب گریه ی تو شده؟
 جبرئیل عرض کرد:

ای حبیب خدا همانا انتخاب رنگ لباسان نشان دهنده ی سر نوشت آن هاست.
حسن با سم شهید می شود و بدن او سبز می شود
و حسین را شهید می کنند و سرش را می برند و بدن او از خون قرمز می شود.
پس پیامبر با یاد آوری این جریان به شدت گریستند.


منبع : بحار ، ج:44 ص:245






تاریخ : چهارشنبه 93/7/30 | 6:8 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

مردى به امام حسن علیه السلام گفت : من از شیعیان شما هستم .
امام علیه السلام فرمود: اى بنده خدا اگر مطیع امر و نهى ما هستى راست مى گوئى و اگر این گونه نیستى با ادعاى مقام بلند تشیع که از آن بهره مند نیستى برگناهان خود نیفزا و نگو من از شیعیان شما هستم .

بلکه بگو من از دوستداران شما و دشمن دشمنان شما هستم و تو در نیکى و بسوى نیکى هستى .

نام کتاب :قصه هاى تربیتى چهارده معصوم    مؤ لف :محمد رضا اکبرى






تاریخ : دوشنبه 92/11/7 | 9:16 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

امام حسن علیه السلام گوید: یک شب جمعه مادرم را دیدم که در محراب عبادت ایستاد و همواره نماز مى گذارد و در رکوع و سجود بود تا شب به صبح رسید و شنیدم که براى زنان و مردان مومن با ذکر نام آنها دعا مى کند و هر چه بیشتر براى آنها از خداوند در خواست مى کند اما براى خود دعا نمى کند.
عرض کردم : مادر! چرا براى خود دعا نمى کنى همان گونه که براى دیگران دعا مى کنى ؟
فرمود: فرزندم اول همسایه بعد اهل خانه .

نام کتاب :قصه هاى تربیتى چهارده معصوم    مؤ لف :محمد رضا اکبرى






تاریخ : دوشنبه 92/11/7 | 7:45 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

...در  بحار در احوال حضرت امام حسن علیه السلام نقل مى کند که روزى ایشان از راهى سواره مى گذشتند، مردى شامى با آنجناب مصادف گردید شروع به لعنت و ناسزا گفتن نسبت به حضرت نمود ایشان هیچ نگفتند تا اینکه شامى هر چه خواست گفت آنگاه پیش رفته با تبسم به او فرمود گمان مى کنم اشتباه کرده اى .
اگر اجازه دهى ترا راضى مى کنم ، چنانچه چیزى بخواهى به تو خواهم داد، اگر راه را گم کرده اى من نشانت دهم ، اگر احتیاج ببار بردارى من اسباب و بار ترا بوسیله اى به منزل مى رسانم ، اگر گرسنه اى ترا سیر کنم ، اگر احتیاج به لباس دارى ترا مى پوشانم ، اگر فقیرى بى نیازت کنم ، اگر فرارى هستى ترا پناه مى دهم ، هر آینه حاجتى داشته باشى برمى آورم چنانچه اسباب و همسفران خود را به خانه ما بیاورى برایت بهتر است زیرا ما مهمانخانه اى وسیع و وسائل پذیرائى از هر جهت در اختیار داریم .
مرد شامى از شنیدن این سخنان در گریه شده گفت ((اشهد انک خلیفة الله فى ارضه )) گواهى مى دهم که تو خلیفه خدا در روى زمینى ، تو و پدرت ناپسندترین مردم در نزد من بودید، اینک محبوبترین خلق در نظرم شدید، آنچه به همراه خویش در مسافرت آورده بود به خانه آن حضرت منتقل کرد، میهمان ایشان شد تا موقعیکه از آن جا خارج گردید و اعتقاد به ولایت حضرت پیدا کرد.

داستانها و پندها جلد دوم گردآورى : مصطفى زمانى وجدانى به نقل از:بحار






تاریخ : سه شنبه 92/11/1 | 6:12 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.