سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک

شعله کشیدن آتش از قبر!!!

آیه الله مصلحی از پدرشان آیه الله العظمی حاج شیخ محمد علی اراکی نقل کردند که ایشان می فرمودند: در جوانی من به قبرستان رفتم و با چشم خود دیدم که از قبری آتش شعله می کشید.

به نقل از نرم افزار هدایت در حکایت






تاریخ : سه شنبه 92/11/29 | 6:56 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

حضرت آیت الله بهجت، ادام الله ظله العالی، از یکی از دوستانشان نقل می فرمودند که یکی از بزرگان به همراه مریدان و شاگردانش برای زیارت، شب های جمعه از تهران به قم می آمد و به جهت آشنایی و رفاقت به منزل ایشان وارد می شد.

او برای حضرت آیت الله بهجت نقل کرده بود که شبی پس از نماز مغرب و عشا کسی در زد، رفتم در را باز کردم و دیدم آن عالم بزرگ با همراهانش پشت در هستند؛ او و همراهانش را به خانه دعوت کردم.

در آن زمان، امکان تهیّه ی غذا از بازار برای ما میسور نبود و چون جریان را به همسرم گفتم، او گفت من برای دو نفرمان غذا درست کرده ام و اگر او به تنهایی آمده بود می شد آن غذا را سه نفری بخوریم؛ امّا غذایی که با آن بتوان بیست نفر را سیر کرد در خانه نداریم.

من گفتم: به هر جهت آن ها مهمان و محترمند و باید فکری کرد و بالاخره به این نتیجه رسیدم که بهترین راه این است که جریان را به خود آقا بگویم، شاید او بتواند کاری بکند؛ چون با غذای دو نفر که نمی شود بیست نفر را سیر کرد و اگر برای آن ها شام تهیّه نشود، تصوّر می شود که ما کوتاهی کرده ایم.

بالاخره نزد آقا رفتم و آهسته جریان را به ایشان گفتم: ایشان گفت: هر وقت خواستید شام را بکشید مرا خبر کنید! نزد همسرم که برگشتم، او گفت: به آقا جریان را گفتی؟ گفتم: بله. او پرسید که آقا چه فرمود؟ گفتم: او فرمود که به هنگام شام مرا خبر کنید.

همسرم گفت: بالاخره باید کاری کرد، غذای دو نفر را که نمی توان در اختیار بیست نفر قرار داد.

من گفتم: حتماً آقا فکری در سر دارد. وقتی شام آماده شد، من نزد آقا رفتم و گفتم: شام برای دو نفر حاضر است. آن عالم بزرگ به آشپزخانه آمد و گفت: پارچه ی سفید و خشک و تمیزی بیاورید؟ پارچه ای آوردیم.

او پارچه را روی قابلمه ی خالی پهن کرد و دو سه بار دستش را تکان داد و ذکری گفت و بعد فرمود: غذا را بکشید.

در کمال شگفتی مشاهده کردم که قابلمه پر از غذاست، به گونه ای که همه خوردند و غذا زیاد هم آمد! آری، نه تنها پیامبر ص قادر بود که با معجزه، با ران گوسفندی غذا برای بیش از چهل نفر تهیّه کند و تازه غذا زیاد هم بیاید، بلکه چنین کرامتی از پیروان صادق آن حضرت نیز ساخته است.   

به نقل از نرم افزار هدایت در حکایت






تاریخ : سه شنبه 92/11/29 | 6:54 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

در کتاب کافی از نوح بن شعیب و محمد بن الحسن روایت شده است که ابن ابی العوجاء از هشام بن حکم پرسید مگر خدا حکیم نیست؟ هشام گفت: بله، خداوند احکم الحاکمین است.ابن ابی العوجاء گفت: به من خبر ده از آیه:
«فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاَّ تَعْدِلُوا فَواحِدَهً»نساءآیه 3
«ازدواج کنید با آنچه که خوش آید شما را از زنان دو و سه و چهار و اگر بترسیدکه عدالت را پیشه خود نکنید پس یکی را به ازدواج خود در آورید».
مگر این حکم قرآن نیست؟ هشام گفت: بله، ابن ابی العوجاء گفت: پس به من خبر ده از آیه:
«وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَینَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیلِ فَتَذَرُوها کَالْمُعَلَّقَهِ»نساء آیه 129
«و هرگز نمی‌توانید بین زنانتان عدالت را رعایت نمایید اگر چه بسیار علاقه به رعایت اعتدال علاقه داشته باشید...»
کدام حکیم به این گونه سخن می‌گوید؟ هشام جوابی نداشت. از همین رو به مدینه نزد حضرت صادق ـ علیه السّلام ـ آمد و ماجرای خود را باز گفت. حضرت فرمود: اینکه خدا می‌فرماید:
«فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ...»
مقصود عدالت در نفقه خرج زن است و اینکه می‌فرماید:
«وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا...»
مقصودعدالت در محبت است. چون هشام این جواب را به ابن ابی العوجاء رسانید، وی گفت: به خدا این جواب از خودت نیست. 


به نقل از پایگاه اندیشه قم






تاریخ : شنبه 92/11/26 | 4:13 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

یکی از صلحاء معاصرین در کتاب روح و ریحان که مجموعه‎ای مانند کشکول است از یکی از ائمه جماعت دارالسلطنه تبریز نقل فرمود که گفت:
روزی مذاکره تفسیر صافی با شرح بیضاوی که شیخ بهائی علیه الرحمه - نوشته است، به میان آمد، من تفسیر صافی را بر شرح شیخ بهائی ترجیح دادم و گفتم: مرحوم شیخ در این شرح، عبارت پردازی و قافیه سازی را بسیار اعمال فرموده‎اند.
همان شب در عالم رؤیا دیدم که به من گفتند: شیخ بهائی در میان این حجره است، با خود گفتم خوب است که بروم و ایشان را زیارت نمایم، چون وارد حجره شدم دیدم شخصی است ضعیف اندام، و باریک قامت، و عمامه کوچکی بر سرش بسته، سلام کردم، جواب سلام مرا داد. شیخ سر خود را پائین انداخت، من فهمیدم که از آن حرف روز گذشته من درباره شرحش بر بیضاوی، از من مکدّر و ملول است.
خواست شیخ بهائی را به حرف بیاورم تا بلکه رفع ناراحتی او شود، عرض کردم: حضرت شیخ عرضی دارم، همان طور که سرش را پائین انداخته بود، فرمود: چه چیز است، عرض کردم: یک مطلبی است که نسبت به شما داده‎اند، آیا صحیح است یا آنکه صوفیه آن را به شما بسته‎اند.
فرمود: چه مطلبی!
عرض کردم: گویا شما فرموده‎اید که یک ماه مبارک رمضان غذای من منحصر به کلام الله مجید بود.
همان نحو که شیخ بهائی سرش پائین بود، فرمود: بلی صحیح است من گفته‎ام.
عرض کردم: جناب شیخ، اطباء‌ گفته‎اند که اگر آدمی سه شبانه روز غذا و طعامی نخورد، می‎میرد؛ همین که این حرف را زدم شیخ بهائی سر خود را بلند کرد و فرمود: آدم نمی‎میرد.

به نقل از پایگاه اندیشه قم






تاریخ : شنبه 92/11/26 | 4:4 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

فضیل عیاض در ابتدای جوانی یکی از راهزنان و سارقان و غارتگران و دزدان و بدکاران و هرزه‎گران و عیاشان مشهور زمان خود بود که هر کس اسم او را می‎شنید، لرزه به اندامش می‎افتاد که در آن زمان حتّی سلطان و خلیفه‌ وقت هارون الرشید هم از دست او ناراحت بود و ترس داشت.
روزی از روزها سوار بر اسب آمد کنار نهری ایستاد تا اسبش آب بخورد که ناگهان چشمش به دختر بسیار زیبائی افتاد که مشک خود را به دوش گرفته و می‎خواست کنار نهر بیاید و آب بردارد.
عشق و محبّت آن دختر به قلبش رخنه کرد و چشم از آن دختر برنداشت تا وقتی که دختر مشک را پُر از آب کرد و راه خود را گرفت و رفت، به نوکران و بادمجان دورقاب چین‎هایش دستور داردتا او را تعقیب کرده و بعد به پدر و مادر دختر خبر دهند که دختر را شب آماده کرده و خانه را خلوت نموده زیرا فضیل، راغب آن زیبارو شده، نوکران فضیل پس از تعقیب آن دختر، به در خانه‌ ایشان رسیدند و در خانه را زدند و گفته‎های فضیل را به آنها ابلاغ نمودند.
تا این خبر به گوش پدر و مادر دختر رسید بسیار ناراحت و متوحّش و لرزان گردیدند و چون چاره‎ای نداشتند یک عده از پیران و ریش سفیدان شهر را دعوت کردند و با آنها مشورت نمودند که چه کنیم؟
آنها گفتند: بیا و دخترت را فدای یک شهر کن، زیرا اگر فضیل به مقصود خود نرسد، همه این شهر را به غارت برده و همه چیز را به آتش می‎کشد، پدر و مادر از روی ناچاری دختر را مهیا کرده و خانه را خلوت نمودند.
شب هنگام، فضیل وارد شهر شد و قلّاب و کمند انداخت، از بالای دیوار پشت بام به روی بامهای دیگر رفت و تا به خانه‌ دختر رسید همین که خواست وارد منزل معشوقه خود گردد، یک وقت صدائی شنید، خوب که گوش داد، شنید صدای قرآن می‎آید و یکی قرآن می‎خواند، توجّه خود را به این آیه جلب کرد. «أَ لَمْ یأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ».
آیا وقت آن نرسیده که قلوب مؤمنین به ذکر خدا خاضع و خاشع گردد. (دیگر دست از گناه بردارند و به یاد خدا باشند) این آیه چنان در او اثر کرد که زندگیش را بیکباره دگرگون ساخت و از نیمه راه برگشت و از دیوار فرود آمد و با کمال اخلاص و صفای دل گفت: پروردگارا، آری نزدیک شده، هنگام خضوع و خشوع و از همانجا جرقه نور خدا دل او را روشن کرد و با خدا رابطه برقرار نمود. انشاء‌ الله که جرقه‎های نور الهی دلهای ما را نیز روشن و منّور کند.

به نقل از پایگاه اندیشه قم






تاریخ : شنبه 92/11/26 | 3:50 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

سالی در سامرا قحطی شد، حاکم عباسی معتمد دستور داد مردم نماز باران بخوانند تا گرفتاری رفع شود.

مردم به دستور او سه روز نماز باران خواندند و دعا کردند اما از باران خبری نشد.

روز چهارم جاثلیق بزرگ رهبر مسیحیان جهان با جمعی از راهبان و مریدان خود به بیابان رفت و یکی از راهبان هر وقت دست به دعا می کرد، باران فرو می ریخت ، روز پنجم جاثلیق دعا کرد تا بقدری باران آمد و مردم سیراب شدند و خشک سالی رفع گردید.

این امر سبب شد که مدعی خلافت و حاکم بزرگ اسلامی دچار اضطراب و ترس گردد از آن که مردم مسلمان دچار تزلزل عقیده شدند و توهم کردند که مسیحیت بر حق است، تمایل مسلمانان در مسیحیت زیاد شد.

خلیفه از این وضع بسیار ناخشنود و نگران بود که نکند خبر در تمام سرزمین های خلافت اسلامی منعکس شده و مردم از اسلام دست بر دارند؛ امام عسکری ـ علیه السلام ـ در این حال در حبس بود و خلیفه به خوبی می دانست که تنها راه نجات از این وضع مراجعه به ابو محمد ـ علیه السلام ـ است.
درخواست کرد که امام را به پیش او بیاورند، به امام گفت: امت جدت را از گمراهی نجات بده که مسیحیان غالب شده و مردم را جذب می کنند.
امام ـ علیه السلام ـ به خلیفه فرمود: فردا از جاثلیق و رهبانان درخواست کن که به بیابان بروند. خلیفه گفت مردم دیگر نیاز به باران ندارند، امام فرمود برای باران نیست، بلکه جهت رفع تردید و ابهام است که بر امت محمد روی آور شده.
معتمد دستور داد روز سه شنبه همه آن ها بیرون بروند، امام ـ علیه السلام ـ خود نیز همراه جماعتی کثیر با آن ها بیرون شد.

آن گاه رهبان دعا نمودند و باران بارید، امام فرمود : دست آن راهب را بگیرید و از لای انگشتان او چیزی است که آن را بیرون بیاورند از میان انگشتان او استخوان سیاه رنگی را که شبیه استخوان انسان بود یافتند، امام آن را گرفت و در پارچه ای گذاشت و به راهب گفت: حال دعا کند و باران بخواه!
آن راهب هر چه دعا کرد نتیجه معکوس شد و ابرها جمع شده و خورشید در آسمان ظاهر گردید؛ مردم و معتمد عباسی که همراه جمعیت بودند بسیار شگفت زده شدند.
معتمد از امام پرسید: این استخوان چیست؟
امام فرمود: این استخوان پیامبری از پیامبران الهی است که از قبر آن ها برداشته اند هیچ استخوان پیامبری ظاهر نمی شود مگر آن که باران ببارد.
معتمد دستور داد استخوان را آزمودند همان طور محقق شد آن چه امام فرمود، خلیفه بر امام تحسین و تحیت بسیار کرد و امام را از زندان آزاد نمود.
پس از آن احترام امام در افکار با لذت و مردم به سوی امام جذب شدند امام از فرصت بدست آمده از خلیفه خواست زندانیان شیعه و یاران امام را آزاد کند.

شبلنجی، نور الابصار، قاهره، مکتبه الحسینی، ص 167.

به نقل از پایگاه اندیشه قم






تاریخ : شنبه 92/11/26 | 3:37 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

ما خودمان حاضر نیستیم خودمان را اصلاح بکنیم.

اگر خودمان را اصلاح بکنیم، به تدریج همه بشر، اصلاح می شوند.
ما می خواهیم اگر دلمان خواست دروغ بگوییم، اما کسی به ما حق ندارد دروغ بگوید؛ ما ایذاء بکنیم دوستان خودمان را، خوبان را، اما بدها حق ندارند به ما ایذاء بکنند.

به نقل از نرم افزار چند رسانه ای عارف آسمانی






تاریخ : جمعه 92/11/25 | 9:3 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

زن بدکاره ای به قصد آلوده کردن جوانان بنی اسرائیل به آن ها نزدیک شد جوانان که زیبائی خیره کننده او را دیدند گفتند اگر فلان عابد او را ببیند تسلیم می شود.

زن گفت قسم بخدا تا او را گرفتار بند شهوت نکنم به خانه نمی روم، هنگام شب به خانه عابد رفت در زد عابد راهش نداد.

زن گفت گروهی مردان هرزه دنبال من هستند کارم به رسوایی می کشد عابد در را باز کرد و زن وارد شد و لباس را کند جمال زن عابد را مسحور کرد و دست به بدن او دراز کرد، ولی ناگاه دست خود را کشید و در برابر آتشی که زیر دیگ بود قرار داد.

زن گفت چه می کنی؟ گفت دستی که برخلاف خدا به اجرای عملی برخیزد، سزاوار آتش است. زن بیرون دوید و فریاد زد عابد را دریابید!!

مردم به سراغ آن بنده خائف رفتند، دیدند از ترس عذاب الهی دست خود را به آتش سوزانده است!

به نقل از نرم افزار هدایت در حکایت






تاریخ : جمعه 92/11/25 | 2:36 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

در راستای اعزام چند دانشمند به فیلادلفیا در آمریکا، من هم رفتم.

با دانشمندی ایرانی‌الاصل در آنجا برخورد کردم که در دوازده مجمع جهانی عضو بود.

به من گفت: هر روز لعنت می‌فرستم به کسی که مرا به آمریکا فرستاد.

پرسیدم: چرا؟ گفت: مثلاً، نیمه‌شب دیدم چراغ اطاق دخترم روشن است.

رفتم، ببینم آیا مشکلی دارد.

دیدم لندهوری در آنجا هست.

دخترم مرا به فحش گرفت که چرا بی‌اجازه به داخل اطاق آمدی.   

به نقل از نرم افزار هدایت در حکایت






تاریخ : جمعه 92/11/25 | 2:13 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()

در کتاب « عدّة الداعی» روایت شده است:

خداوند به حضرت « سلیمان(ع)» سلطنت بر انسان و جنّ را داده بود، و جنّیان برای او فرشی از ابریشم بافته بودند که دو فرسخ در در دو فرسخ بود و در اطراف منبر سلیمان (ع) ششصد هزار کرسی زده بودند و بر آن ها پیغمبران و علما می نشستند و پشتِ آن ها آدمیان و پشت سر ایشان جنّیان قرار می گرفتند و مرغان با پرهای خود بر سر آنها سایه می انداختند.

باد صبا آن بساط را برمی داشت و راه یک ماهه را در یک روز طیّ می کرد. خداوند باد را مأمور کرده بود که هر صدائی را به گوش او برساند، روزی باد، بساط سلطنتی سلیمان(ع) را در هوا حرکت می داد، یک نفر دهقان، آن دستگاه را دید و گفت: خداوند به پسر داود(ع) مُلک عظیمی داده است.

باد سخن او را به گوش آن حضرت رسانید. حضرت سلیمان در همان جا فرود آمد و به جانب دهقان رفت و فرمود: نزد تو آمدم تا آنچه را که بر آن قدرت نداری، آرزو نکنی.

سپس فرمود: یک تسبیح که خداوند آن را قبول کند، بهتر از تمام چیزهایی است که خداوند به پسر داود(ع) داده است، زیرا ثواب تسبیح باقی می ماند و این ملک فانی می شود.

بلی، همین سلیمان(ع) یک روز پشت بام قصرش، به عصا تکیه داده و ملک خود را تماشا می نمود، ناگاه ملک الموت رسید و به او مهلت نداد که پائین آید و در همان حال، جانش را گرفت.

مدّت ها بدن مُرده او تکیه بر عصا داده و ایستاده بود و مردم خیال می کردند او زنده است و جرئت نداشتند به او نزدیک شوند.

تا اینکه موریانه عصای او را جوید و بدن بیجان سلیمان(ع) برزمین افتاد این است آخر پادشاهی سلیمان. پس عاقل باید در فکر عیش ابدی و باقی باشد که تنها راه رسیدن به آن، ایمان و عمل صالح است.
(قیامت و قرآن- صفحه ی 246)به نقل از نرم افزار هدایت در حکایت






تاریخ : جمعه 92/11/25 | 2:4 عصر | نویسنده : محمد یونسی | نظرات ()
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.